السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
140
تفسير الميزان ( فارسي )
پس رسول خدا ( ص ) بر خاسته درباره عبد اللَّه بن ابى استعذار « 1 » نمود ، و در منبر فرمود : اى گروه مسلمانان ! كيست كه اگر من مردى را كه شرش به اهل بيت من رسيده كيفر كنم عذر مرا بفهمد و مرا ملامت نكند ؟ چون به خدا سوگند من جز خير هيچ سابقه اى از همسرم ندارم و اين تهمت را درباره مردى زدهايد كه جز خير سابقه اى از او نيز ندارم ، او هيچ وقت بدون من وارد خانه من نمىشد . پس سعد بن معاذ انصارى برخاست و عرض كرد : من راحتت مىكنم ، اگر از اوس باشد گردنش را مىزنم ، و اگر از برادران ما يعنى بنى خزرج باشد هر امرى بفرمايى اطاعت مىكنم ، سعد بن عباده كه رئيس خزرج بود و قبلا مردى صالح بود آن روز دچار حميت و تعصب شده ، از جا برخاست و به سعد گفت : به خدا سوگند دروغ گفتى ، و تو او را نمىكشى ، و نمىتوانى بكشى ، پس از وى اسيد بن حضير پسر عموى سعد برخاست و به سعد بن عباده گفت : تو دروغ مىگويى ، چون مردى منافق هستى ، و از منافقين دفاع مىكنى ، پس دو قبيله اوس و خزرج از جاى برخاسته به هيجان آمدند ، و تصميم گرفتند كه با هم بجنگند در همه اين احوال رسول خدا ( ص ) بر فراز منبر ايستاده بود ، و مردم را مرتب آرام مىكرد ، تا همه ساكت شدند و آن جناب هم سكوت كرد . من آن روز مرتب گريه مىكردم و اشكم بند نمىآمد ، و چشمم به خواب نرفت ، پدر و مادرم نزدم آمدند ، و ديدند كه دو شب و يك روز است كه كارم گريه شده ، ترسيدند كه از گريه جگرم شكافته شود . هنگامى كه آن دو نشسته بودند و من همچنين گريه مىكردم ، زنى از انصار اجازه خواست و وارد شد و او هم با گريه مرا كمك كرد ، در اين بين ناگهان رسول خدا ( ص ) وارد شد و نشست و تا آن روز هرگز آن جناب نزد من نمىنشست ، و به من همان حرفهايى را زد كه قبلا مىزد . اين را هم بگويم كه يك ماه بود وحى بر آن جناب نازل نشده و درباره گرفتارى من از غيب دستورى نرسيده بود پس رسول خدا ( ص ) وقتى مىنشست تشهد خواند ، و سپس فرمود : اما بعد ، اى عايشه به من چنين و چنان رسيده ، اگر تو از اين تهمتها مبرى باشى كه خدا در براءت تو آيه قرآنى مىفرستد ، و اگر گنهكار باشى بايد استغفار كنى و به خدا توبه ببرى ، كه بنده خدا وقتى به گناه خود اعتراف كند ، و آن گاه توبه نمايد ، خدا توبه اش را مىپذيرد بعد از آنكه سخنان رسول خدا ( ص ) تمام شد ناگهان اشكم خشك
--> ( 1 ) استعذار يعنى كسى بگويد اگر فلانى را به سبب كار ناشايسته اش كيفر كنم چه كسى عذر و انگيزه مرا درك مىكند و مرا به خاطر كيفر دادن او نكوهش نمىكند .